برگ پاییزی سبزی که بین زمین و آسمان وامانده

مختصر آهنگین واژگانی به شرح دل و روح در این روزگار

برگ پاییزی سبزی که بین زمین و آسمان وامانده

مختصر آهنگین واژگانی به شرح دل و روح در این روزگار


رسمش نبود که چنین بیگانه وار مرا
آواره ی کوه و کمر و بیابان کنی
من گفته بودمت که مرا فکر رفتنت
دیوانه میکند و بگفتی مزاح میکنی
من از پس تمام نگاه و حرفها برامدم
اما تو هر لحظه مرا دیوانه میکنی
من در میان گریه خندم و در خنده گریستم
آری چنین با دل من رفتار میکنی
دیریست خو گرفته ام با حرف مردمان
رسمش نبود با من بیچاره چنین کنی
دیگر چه باشی و نباشی  فرقی نمیکند
وقتی کنارمی اما نگاه نمیکنی
ای کوه ای دشت ای اسمان ببین
من خون گریستم اگر کتمان نمیکنی
تنها خداست مرهم این قلب خسته ام
به شاخه ها نگر اگر جستجوش میکنی

  • ر.م ساده

گیرکرده ام من خسته
در نامعلوم ترین جنگ این دنیا
در بی معنا ترین قصه ی تقدیر
در تاریکترین گوشه ی دنیا

گیر کرده ام در جنگی نامعلوم
همانند آن مدافع خسته
که دلش خسته از تمام کشتنها
خسته از اشوب و دشمن و ژسه

نه امیدی به پیروزی
نه امیدی به جنگ دارد
لشگر همیشه ی خسته ی دل
همیشه با تو سر جنگ دارد

گیر کرده در انتخابهایش
فرمانده ی جنگی این قصه
که به اتش کشد دنیا را
یا شود مغلوب این دسته

جنگ جنگ رابطه هاست
چون سیاست کثیف فرماسون
جنگ بر سر چه هست صد حیف
از این انسان و قوم انگل و سامسون

گیر کرده در این فصلها
در عمق خاکستری پاییز
در بی فروغ ترین غروب آرام
ساکتترین نقطه ی این جالیز

قدم به قدم در این تلاطم شوم
در تاریکترین مرز فاصله ها
در تاریک ترین نقطه ی هستی
در عمق سیاه چال آرزوها

گم کرده ام اخرین برگ
طلایی درخت رویاها
غرق میشوم در این جنگ
پر ز غوغای روابطها

  • ر.م ساده

در این بیدادگاه دل فریبانه

نشستم بی قرار در حسرت خانه

در آنجایی که بودم من زمانی پر ز شادی

کنون هستم سرابی رو به وارونه..

کنارم زندگی ها غصه ها گلها گذشتند

زمان طی شد دلم گشت پر ز ویرانه..

به سان مرغ در زندان تمام روز میخوانم

چرا گشتم جدا از یار و کاشانه

دلم از غصه هایش قصه هایش شاد میخواند

به سان کودکی گاهی بخندد گاه هم گریه

هنوز خواند نوایی مرغک بی جان تنهایم

 نوایی تا شود پر این زمان و این غمک لحظه


ساده

مهر 1391

  • ر.م ساده
من ندانم که به کی زنده
و کی رخت ببندم ز جهان
لیک دانم قدر یاران و جهان گذران
بخت با من نیست یک سو
و بزد خنجر غم بر دل من
لیک یادم هست حال و احوال خوش و زخم زبان
روزگار میگذرد نیست به قلبم کینه ای
لیک قدر عافیت دانم و قدر دوستان

ساده
آبان1397

  • ر.م ساده

راست میگفتی تو

باید از کوچه گذشت

باید از ماه گذشت

دل سپرد به صدای طپش پنجره ها

دل سپرد به هوای خنک آن دم صبح


راست می گفتی تو

زندگی راهیست تلخ

پیچهایی دارد پر زتنهایی و غم

و خدایی که به قول سهراب

به همین نزدیکیست

پشت آن کاج بلند


راست میگفتی تو

کوکی ها خوش بود

غصه ها بی غل و غش

دل ها مان همه پاک

دانه های همه مان پیدا بود


راست میگفتی تو

من نمیدانستم

هر دلی آن دل نیست

دل شیر میخواهد

گذراندن این دهر دو رنگ


راست می گفتی تو

زندگانی نیست آنچه آنان گویند

عالمی دیگر بباید, آدمی دیگر نشاید..


راست میگفتی تو

زندگیمان همه در گیر غم است...


ساده

دی ماه 1396

  • ر.م ساده

غروب که میشود

زیبایی اسرار آمیزی دنیا را فرا میگیرد

رنگها در هم می آمیزند

و صحنه ی با شکوه نبرد روز و شب شکل میگیرد..

در میان این انسانها

بع دوردستهای خویش مینگرم..

به روزهایی دور..

به آرزوهای دست نیافتنی..

و گاهی چقدر

این سکوت غروبها را دوست دارم..


ساده

بهمن 1396

  • ر.م ساده

برگ پاییزی سبزی بودم

خفته در شاخه و در سایه ی ابر

در کنار غزل مرغ دوتا

مینواختم شاد موسیقی دهر

در کنار دوستان جانی

"از نوای عشق ندیدم خوشتر"

شاد بودم و فارغ ز جهان

من ندیدم غم و غصه در شهر

تا که شد باد خزان آشفته

سوخت هر آنچه که ساختم در کار

زرد گشت رویم و غم ریخت مرا

پخته گشتم از غزل خوانی یار

چشمها غمزده داها مرده

در عجب ماندم از یار و ذیار

برگ پاییزی سبزی بودم

که شدم پخته به دست روزگار


آبان ماه 1397


  • ر.م ساده